آيا اين بشرِ گرفتار و بهاسارترفته را مىتوان با چندجمله پند و اندرز، آزاد كرد و از كشش غريزهها و هوسها و حرفها و جلوهها رهايى داد؟ و از او مجاهدى ساخت كه از حبّنفس آزاد شده باشد؟ و از او آزادمردى بيرون كشيد كه از سر هستِ خويش گذشته باشد و از او انسانى آفريد كه بالاتر از فرشته پرواز كند و تمام هستى، چشمانداز او باشد؟
اين آرزويى بيش نيست. هيچگاه انسانى را كه اسير هفتاد نفر است و در زنجير، گرفتار، نمىتوان با يك كلمهى «بيا برويم» نجات داد. اين بيچاره، هم نياز به دويدن دارد و هم پريدن، اما چگونه؟ آخر با چه پايى بدود و با چه بالى اوج بگيرد؟
براى تربيت انسان، براى ساختن بشر بايد در او عشقى آفريد كه از تمام غريزهها نيرومندتر باشد و بايد در او نيرويى گذاشت كه تمام زنجيرها را با خود بردارد و تمام نگهبانها را همراه بكشد.
مادام كه اين عشق عظيم و اين نيروى بزرگ در انسان نيايد و پا نگيرد، براى انسان، حركتى نخواهد بود و از بند اسارتها نجاتى نخواهد يافت!
📚کتاب مسئولیت و سازندگی
نوشته استاد علی صفایی حائری
